تبلیغات
Mosafere Aseman
جمعه 30 دی 1390

آی لایک ایت

   نوشته شده توسط: مسافر    

در طول این غیبت کبرای چند ماهه من بیشتر روزامو کپی پیست کردم و الان هم دارن مثه هم میگذرن
البته خب تنوع هم داره.تنوعش هم اینه که مثلا امروز فصل 6 اقتصاد رو میخونم و فردا فصل 7 رو.نمیدونم چرا اینقد این
روزا رو دوس دارم.به طرز عجیبی داره خوش میگذره.

من از روزای کنکور لیسانسم متنفر بودم و هنوزم که هنوزه اعتقاد دارم بدترین روزای زندگیم بودن و حاضر نیستم اون روزا
رو باز تجربه کنم با اون همه فشار

ولی این روزا رو دوس دارم.تا چند ماه پیش که قصد خوندن واسه ارشد رو نداشتم زندگیم مسخره و یکنواخت شده بود.
همین الان هم وقتی به اون دوستام که نمیخوان ادامه بدن و ترم آخرشونه نگاه میکنم کاملا میفهمم که داغونن

این روزا داره خوش میگذره.اصن دوس ندارم روز کنکور بیاد و تموم شه.نمیدونم چرا اینقد درس خوندن واسم جذاب شده.یه
علاقه خاصی پیدا کردم به این روزا.به جمعه های آزمون.به اینکه بیسکوییت آزمون رو بعد آزمون میبریم سفره خونه و با چایی میخوریم.

حالا اینا هیچی
این روزا حس خوشی داره منو میکشه از یه جای دیگه.از جدایی نادر از سیمین.از اصغر فرهادی.از گلدن گلوب.از حس
اون لحظه عجیب.از بغض هایی که ترکید و میدونم خیلیا این حسو داشتن.از یه حس غرور دوس داشتنی.
تقریبا یه ماه دیگه اسکاره و من مثه همیشه تا صبح بیدار میمونم واسه دیدنش ولی امسال میتونه استرسش بیشتر باشه.

حالا اینم هیچی
برم سر موضوع بعدی
دارم فک میکنم چه خوب میشه آهنگایی که گوش میدمو سر فرصت اینجا بنویسم.شاید الان معمولی به نظر بیاد ولی مطمئنم چن سال دیگه واسم جالب میشه

خب نوشتم
بعد چن ماه
الان که اینو نوشتم بامداد جمعس
اینم بگم که دیشب ال کلاسیکو رو باختیم
ولی اصن ناراحت کننده نبود چون واسمون عادی شده و این خیلی بده

من باید به خودم قول بدم چن روز دیگه بیام اینجا و بنویسم از آهنگایی که این روزا میگوشم
از برنامه هایی که میبینم
و یه چیز عجیب اینه که من چن ماهه فیلم ندیدم و این خیلی عجیبه
در حدی که آقاهه
همونکه ازش دی وی دی میخریدم 
واسه اولین بار اسمس هم نه
زنگید بهم گفت کجایی فلانی دیگه فیلم نمیخری؟
گفتم درس دارم بعد کنکور میام
گفت آها درستو بخون موفق باشی
هععععی
دلم تنگ شده واسه اون روزا که صب بیدار میشدم شروع میکردم به فیلم دیدن و یه سره تا وقت خواب شب فیلم میدیدم

هی فیلما
فقط یه ماه مونده


پنجشنبه 17 شهریور 1390

مکالمات درونی

   نوشته شده توسط: مسافر    نوع مطلب :شطحیات ،

واسه بیدار شدن از خواب گوشیمو تنظیم می کنم همیشه.بعد آلارم که میزنه میزنم تو سرش و اون لحظه تبدیل به دو شخصیت میشم.بعد شخصیت مظلوم درونیم به شخصیت تصمیم گیر درونم با یه حالت مظلومی نیگا میکنه و میگه تو رو خدا بذا یه کم دیگه بخوابم.شخصیت تصمیم گیرم هم خیلی مهربونه همیشه اجازه میده.یعنی از اولین آلارم یکی دو ساعت میگذره که پا میشم!


دوشنبه 26 اردیبهشت 1390

خندیدن قدغن نیس

   نوشته شده توسط: مسافر    نوع مطلب :خاطرات ،

چهارشنبه شب بود که به سمت تهران حرکت کردیم.شرایط جوری پیش رفت که مجبور شدیم به جای قطار با اتوبوس سفر کنیم.اصلا ساعتای خوبی نبود.هم گرما بیش از حد بود هم واسه خوابیدن شرایط نامناسب.وقتی رسیدیم بیشترین چیزی که احساس میکردم گردن درد بود.

روز اول وقتمون صرف بازار شد تا اینکه غروب رفتیم شهربازی.خاطره های جالبی از شهربازی واسمون موند.برنامه من این بود که روز اول برم نمایشگاه ولی وقتی سفر جمعی میشه تصمیم هم باید جمعی باشه.

شب که شد خواستیم واسه خواب بریم مسافرخونه ولی باز هم برنامه جوری پیش رفت که فکر نمی کردیم و اون شب رو خونه یکی از دوستان قدیمی یکی از دوستان (!) گذروندیم.

روز دوم هم با بازار شروع شد.خوشحال بودم از اینکه جمعه بود و بعضی از جاهایی که دوستان واسه خرید میخواستن برن بسته بود.تا عصر بازار بودیم و بعد از اون رفتیم نمایشگاه.خیلی سریع خریدهامو انجام دادم چون میدونستم دقیقا چه کتابایی میخوام و کجا باید برم.

بعد از نمایشگاه رفتیم سرزمین عجایب ! از اونجا هم خاطرات جالبی واسمون باقی موند.سرزمین عجایب آخرین جایی بود که رفتیم و بلافاصله رفتیم به ترمینال.

صب شنبه شهر خودمون بودیم.صبونه رو خونه یکی از بچه ها خوردیم و قبل از ظهر رفتیم خونه هامون.

این مسافرت کوچولو حتی به 48 ساعت هم نرسید (بدون در نظر گرفتن راه).اما خیلی خوب بود و بعد از مسافرتی که نوروز داشتم دومین سفر سال 90 بود که باز هم خاطرات شیرینش واسم موندگار شد.

هیچی مثه یه سفر خوب نمی تونه حال آدمو عوض کنه.حتی اگه یه سفر یکی دو روزه باشه.

پ.ن1:هوا خیلی گرم بود.مجبور بودیم قدم به قدم نوشیدنی بخوریم.

پ.ن2: دو تا احساس خیلی تو این یکی دو روزه شدید بود.خستگی ناشی از کم خوابی و خستگی ناشی از پیاده روی زیاد.استراحت شنبه خیلی مزه داد.


یکشنبه 14 فروردین 1390

نوروز خود را چگونه گذراندید

   نوشته شده توسط: مسافر    نوع مطلب :خاطرات ،

نوروز 90 یکی از بهترین نوروزهایی بود که داشتم.مسافرت نوروزی به خودی خود میتونه عید خوبی رو رقم بزنه.چون هر چقدر هم که بد باشه باعث میشه از شر دید و بازدیدهای زورکی خلاص شیم.
اما امسال فقط خود "سفر" خوب نبود.تمام مواردی که میتونه یک سفر رو تبدیل به خاطرات خوب کنه تو این سفر وجود داشت.همسفرهای خوب.جاهای خوب.لحظات خوب.
اول فروردین به سمت رشت حرکت کردیم.سه تا ماشین بودیم.خانواده عمه کوچیکه و خانواده دخترعمه ام.از همون اول میدونستیم با بودن شوهرعمه و شوهردخترعمه م میتونیم سفر خوبی داشته باشیم.
چهارم به همدون رفتیم که شاید آخرین باری بود که اونجا رفتم.اصن نتونستم خودمو راضی کنم که همدون شهر خوبیه.یه شهر سنتی و خشک و قدیمی و سرد که اگه غار علیصدر نداشت فک نمی کنم ارزش یک بار دیدن رو هم داشته باشه.
هفتم هم از همدون به کرمونشاه رفتیم.اونجا خیلی خوب بود.هم محل اسکانمون خیلی خوب بود و هم شهر جالبی بود.تصورم ازکرمونشاه یه شهر قدیمی بود ولی همینکه واردش شدم فهمیدم خیلی با تصوراتم فاصله داره.
مدتی که تو هر کدوم از این سه شهر موندیم دقیقا دو روز و نیم بود.
دهم هم برگشتیم.البته نه مستقیم.یک شب رامسر بودیم و نهایتا یازدهم درحالی به خونه برگشتیم که دلم حسابی واسه خونه تنگ شده بود ولی اصن حوصله یونی رو نداشتم.
نوروز 90 واسه همیشه تو خاطراتم میمونه.به عنوان یه خاطره خوب و شیرین که خیلی زود تموم شد.دوس دارم هر سال به جای دید و بازدیدهای مسخره و زورکی برم سفر.
این بود انشای من با این موضوع که نوروز خود را چگونه گذراندید!


چهارشنبه 27 بهمن 1389

پدر سگا

   نوشته شده توسط: مسافر    نوع مطلب :ریز ،

اون لحظه که گودرو فیلطر کردن توش بودم :(


سه شنبه 19 بهمن 1389

این چه حسیه؟

   نوشته شده توسط: مسافر    نوع مطلب :عمومی ،

بعضی وقتا نمی فهمم چرا حس خوبی ندارم!

نمره ها اومده و همشون خوب بوده و بهترین ترمم از نظر نمره بوده.دوستی دارم که 9 واحد افتاده و هر روز غصه خوردنشو می بینم.خوشحالم که ترم موفقی بود ولی الان حس خوبی ندارم!

روابطم با دوستام خیلی خوبه.هر روز با هم بیرون میریم.اینکه هر روز همو میبینیم خیلی خوبه و بهم روحیه میده ولی
الان حس خوبی ندارم!

هیچ مشکل شخصی واسم پیش نیومده.با اعضای خانواده یا دوست و آشنا دعوا نکردم.هیچ اتفاق بدی در مورد کسی نیفتاده ولی الان حس خوبی ندارم!

کلی فیلم گرفتم که میتونم ببینم.کلی مجله مونده واسه خوندن.روزانه حداقل حداقل یک چهارم از شبانه روزم تو نت میگذره.فشار درسی روم نیس ولی الان حس خوبی ندارم!

خلاصه اینکه همه چی آرومه.مریض نیستم.مشکل بزرگی ندارم ولی نمی فهمم این حس لعنتی واسه چیه؟
اصن چرا چند روز در سال هم که دغدغه ندارم و وقتم آزاده و مشکلی ندارم باید روحیه ام بد باشه؟
کجای کار می لنگه؟


سه شنبه 23 آذر 1389

شوت

   نوشته شده توسط: مسافر    نوع مطلب :خاطرات ،

استاد میفرماید گوش دادن به صدای خواننده زن حرام است و تاثیر منفی میگذارد.هر چه هم بگویی استاد! روی من تاثیر منفی نمیگذارد از خر شیطان پایین نمی آید و به زور میخواهد این را بقبولاند که : "نه خودت نمی فهمی ولی روت تاثیر منفی میذاره"
و بعد حالا از خر شیطان که پایین نمی آید هیچ بلکه خیلی هم با سرعت بیشتری خرش را میراند و به عنوان جمع بندی بحث میفرماید که "حتی صدای معمولی صحبت کردن زن را هم نباید شنید"
و دیگر نگفتم "استاد! مریضی؟"
پ.ن:استاد با حالی ست کلا.امام حسین که هیچ.حتی آیت الله های معاصر را هم سوپرمن میبیند.


سه شنبه 23 آذر 1389

like

   نوشته شده توسط: مسافر    نوع مطلب :رویا ،

کلاس قشنگیه.پرنور و پیشرفته.همه رو صندلیامون نشستیم.صندلی هر نفر اختصاصیه.هر کس صندلی خودشو پیدا میکنه و روش میشینه.یک صفحه نازک نمایشگر روی دسته تک صندلی ها هست که مستقیما صفحه فیس بوک هر کس روش بازه.
برای پیدا کردن صندلیت باید بین صندلی ها بگردی و فیس بوکت رو پیدا کنی.بعد رو صندلیت میشینی و شروع میکنی به چک کردن فیس بوکت.این کارو در حالی انجام میدی که تمام دوستات دور و برت نشستن و دارن همین کارو انجام میدن.
ساعت 5 عصره.یک ال سی دی بزرگ جلوی کلاسه که همه به راحتی و به وضوح میبیننش.اخبار بی بی سی شروع شده و همه با اشتیاق دارن به اخبار گوش میدن.با شنیدن بعضی اخبار همه هورا میکشن.
پ.ن: فکر نمی کنم نیاز به نوشتن این جمله باشه که اینها خواب دوشنبه ام بود.


چهارشنبه 10 آذر 1389

تمام شد

   نوشته شده توسط: مسافر    نوع مطلب :عمومی ،

و این هم از عجایبه که از دو سه روز قبل از تولدم دلم میگیره و بعد همه جوره میخوره تو سرم و حتی فوتبال هم بهم
رحم نمیکنه و ...
دقایقی پیش روز تولدم تموم شد و انگار دقیقا از همون لحظه ای که تموم شد به آرامش رسیدم.
همیشه روزای معمولی دوس داشتنی ترن.

پ.ن: وسط این دلگیری ها باید پرسپولیس 4 تا از سپاهان بخوره؟؟؟

پ.ن2: و ایضا رئال 5 تا از بارسلون؟؟؟

پ.ن3: و ایضا امتحان فردای روز تولد چرا باید 6 نمره داشته باشه آخه؟؟؟

پ.ن4:امسال بیشتر از هر سال دوستام تبریک گفتن و این هم خاصیت فیس بوک و کلوب و ...


چهارشنبه 26 آبان 1389

به جزیره خوش آمدید

   نوشته شده توسط: مسافر    نوع مطلب :شطحیات ،

خدا به دنیا آمد.از مادرش که مادر خدا بود و تنها وظیفه اش به دنیا آوردن خدا.خدا را شیر داد.بزرگش کرد و او را پرورش
داد.روزی به خدا گفت:این دنیا مال توست.از آن مراقبت کن.

صبج یکی از روزها که خدا از خواب بیدار شد مادرش نبود.فریاد زد.مادرش را صدا کرد اما جوابی نشنید.برگشت به
رختخوابش.چند ساعت با خودش فکر کرد.حوصله اش سر رفت و برای اینکه بیکار نباشد جهان کوچکی آفرید.

روزها گذشت و خدا احساس کرد این اسباب بازی کوچک نمیتواند سرگرمش کند.پس باز هم به رختخوابش رفت و با
خود فکر کرد.اینبار مدل کوچکی از خودش را ساخت.انسان را خلق کرد.آدم و حوا را.این دو را اولین جانشینانش بر روی
اسباب بازی کوچکش قرار داد تا بازی این دنیا آغاز شود.

آدم و حوا به تفاوت های فیزیکیشان پی بردند و خودشان فهمیدند باید چکار کنند.پس هابیل و قابیل به وجود آمدند.
نبرد این دو سرآغاز پیکار خیر و شر بر روی اسباب بازی کوچک خدا شد.حالا خدا سرگرم شد.تخمه شکست و پیکار
انسان ها را تماشا کرد.

سالها گذشت.پیکار خیر و شر پایانی نداشت.خدا در دنیای اول پیکار انسان ها را می دید و در دنیای دیگر اثرات این
پیکار را.هیچ انسانی دنیای دوم رو نمی دید مگر زمانی که عمرش در دنیای اول به پایان می رسید.انسان در هر دو
دنیا زندگی کرد ولی فقط یکی را حس کرد.

کسانی که از دنیای اول به دنیای دوم رفتند راه بازگشتی نداشتند.به همین دلیل هیچکدام از ساکنین دنیای اول
نمی دانستند همزمان ساکن دو دنیا هستند.خدا برای اینکه آدم های دنیای اول را از این راز باخبر کند مدل های
دیگری از خودش را نزد انسان ها فرستاد.

حالا همه از دنیای دوم باخبر بودند.نبرد خیر و شر همچنان ادامه داشت.همه می دانستند "خوبی" و "بدی" چیست.

خدا خسته نشد از دیدن دنیاهایش.به بازیگران دنیایش فهماند که من هستم.فهماند که شما در دو دنیا در حال زندگی کردن هستید.فهماند که من اینجا تنهایم.کسی جز من نیست.مادرم بود که رفت و برنگشت.

خدا همه را از روی مدل خودش ساخت.مثل خودش ساخت.انسان را نماینده خودش در دنیا قرار داد و نفهمید چرا بعضی از انسان ها ادعای نمایندگی اش را می کنند.چون او همه را از خودش ساخت.

عده ای آمدند و در دو دنیا زندگی کردند و عمرشان در دنیای اول به پایان رسید.این عده زیاد بودند اما همه به همین راه نرفتند.

عده اندکی از مرزهای دو دنیا گذشتند.وارد دنیای سوم شدند.همان دنیایی که خدا آنجا بود.خدا را دیدند.خدا به آنها لبخند زد.یک شکلات به آنها داد و آنها را از دنیای اول جدا کرد."شکلات" پاداش کسانی بود که به جای دو دنیا توانستند سه دنیا را ببینند.


دوشنبه 15 شهریور 1389

شه ری ور

   نوشته شده توسط: مسافر    نوع مطلب :عمومی ،

این روزایه جور میگذره ولی یکنواختیش اذیتم نمیکنه.امتحانام 4 شهریور تموم شد و تا یه ماه میتونم آزاد باشم.ماه
رمضون هم هست و ساعت خواب و همه چی عوض شده.معمولا 10 یا 11 صبح خوابم شروع میشه تا نزدیکای
افطار.
بعد از افطار دیگه یه خرده پای تی وی ام و بعد هم میام نت.از 12 تا سحر.بعد از سحر هم باز نت تا 6 یا 7 یا ...
بعد هم سریال یا فیلم که خب اولویت با سریاله.24 دیگه داره تموم میشه.دو تا دی وی دی مونده که اونم میگیرم و
تمومش میکنم.
خلاصه اینکه روزا مثه هم میگذرن.یه روند مشخص دارن ولی توش تنوع هست.خب سریالا و فیلما با هم فرق دارن.
نت هم که هیچوقت یکنواخت نمیشه.
روزای خوبیه.مخصوصا وقتی که میبینم از بهمن که رفته بودم اصفهان تا حالا مشغول درسای یونی بودم.خوشبختانه
نتیجه خوبی هم داشت درس خوندنم ولی به استراحت احتیاج شدید دارم.این یک ماه میتونه خیلی کمک کنه.


سه شنبه 29 تیر 1389

جمدین

   نوشته شده توسط: مسافر    نوع مطلب :خاطرات ،

یکشنبه آخرین امتحانم رو دادم و اون حس آزادی بعد از آخرین امتحان اومد سراغم.یه حال عجیبی داره همیشه

بعد از آخرین امتحان.چهارشنبه با بچه ها رفتیم روستایی به اسم ج م ا ل د ی ن ک ل ا .

بله خب.و سه روز موندیم تا عصر جمعه.خوش گذشت خیلی.همیشه دور هم بودن خوش میگذره.این بار 9 نفر

بودیم و جایی که اسکان داشتیم یه خونه قدیمی بود.شب اولش با خاطره مستی یکی از بچه ها همراه بود(کسی

که جزو بچه هامون نیس البته) و شب دوم هم زود خوابیدیم.یهنی قبل از3.

روز دوم مسافت زیادی رو رفتیم تا برسیم به چشمه.مسیر سر بالایی بود و پدرمان دراومد و خب البته طبیعتا

مسیر برگشت سرپایینی بود.قبلش هم سربالایی های جنگل رو رفته بودیم.

این انسان تنبل حوصله نوشتن بیشتر از این را ندارد...


سه شنبه 29 تیر 1389

ده فرمان*

   نوشته شده توسط: مسافر    نوع مطلب :عمومی ،

اولا خیلی ناراحتم میکنه که اینجا رو فقط برای ثبت خاطره مینویسم.این اسمش وبلاگ نویسی نیس آخه.تنها

دلیل نوشتنم هم اینه که بعدها بیام اینا رو بخونم و یادم بیاد روزام چه جوری گذشته.خیلی وقته فقط برای این

هدف مینویسم.کامنتدونی رو هم میبندم که خیالم راحت باشه هیشکی کامنت نمیذاره تا هیچ ارتباطی شکل

نگیره.(هر چند اگه باز باشه هم بعید میدونم جز کامنت های تبلیغاتی چیزی توش پیدا شه)

خلاصه اینکه یادش بخیر یه زمانی انرژی داشتیم و بلاگ گردی میکردیم و واسه چهار تا مخاطب مینوشتیم.

 

دوما (میگن دوما غلطه) اینکه از 4 سال پیش تا الان سابقه نداشت سیستمم مشکلی پیدا کنه در حدی که دو

سه هفته بدون اون زندگی کنم.ولی خب شد و گذشت و روزای سختی بود.

 

سوما (اینم غلطه) اینکه جام جهانی تموم شد و هلند ما دوم شد و برزیل ما توسط هلند ما که از اسپانیا در فینال

شکست خورد حذف شد و پرتغال ما هم توسط همان اسپانیا حذفیده شد و کل یوم تیم هایمان یا خودشان را

حذفیدند یا اسپانیا حذفیدشان.در کل اسپانیا عالی بود و باید قهرمان میشد.

 

چهارما اینکه هنوز یک درس دیگه مونده که نمره ش نیومده.این ترم یعنی ترم ششم اولین ترمی بود که از اولش

نشستم درس خوندم و تمام درسام هم پاسیده شد هر چند نوع پاسیده شدنش طوریه که احتمال مشروطی

وجود داره و اگه نمره برق2 پایینتر از 12.25 بشه بازم مشروط میشم.

 

پنجما اینکه ترم تابستونی گرفتم که از هفته بعد شروع میشه.

 

ششما اینکه الان که دارم اینارو مینویسم یاد گفتارهای روزانه محسن سازگارا افتادم که همینجوری شماره میگه

و نکاتش رو بیان میکنه.

 

هفتما اینکه اینجا من 30آ30 نمینویسم ولی کلا شهرام امیری آدم باحالیه و وقتی به دوربین نیگا میکنه انگاری

داره به من بیننده فحش میده و میگه بی شعور نفهم ...

 

هشتما اینکه چون من اینجا برای ثبت خاطراتم مینویسم باید بگم که بعععععععععله.تمام.فینیش.اهمممم.

 

نهما اینکه اوشون که نه...هستن در خدمتتون

 

دهما اینکه آلبوم داریوش چند هفته ایه که زیاد گوشیده میشه توسط من.خیلی خوشمان آمد و امتیاز خوبی بهش

دادیم.

*تیتر خیلی خیلی بیمزه و بی ربط بود.فقط چون ده تایی نوشتم و توی ده فرمان هم عدد ده بود انتخاب شد.مرده

شور ببره این سلیقه رو با این تیتر انتخاب کردنش.


شنبه 22 خرداد 1389

افتتاحیه

   نوشته شده توسط: مسافر    نوع مطلب :خاطرات ،

جام جهانی بالاخره شروع شد.شکیرا شی ولف و هیپس دونت لای و واکا واکا خوند و به عنوان خواننده این جام اجرا داشت.
پیش بینی هر دو بازی دیروزم درست بود.هم یک-یک آفریقا و مکزیک و هم 0-0 فرانسه و اروگوئه.
امشب آمریکا و انگلیس بازی دارن و بن لادن قول داده ورزشگاه رو بترکونه.


شنبه 22 خرداد 1389

وجدان درد

   نوشته شده توسط: مسافر    نوع مطلب :خاطرات ،

1-شب ها کولر خاموش میشه و پنکه روشن.پنکه رو میذارم بین تخت خودم و تخت داداشم که دو سمت اتاقه.هر وقت
گرما داغونم میکنه و زاویه پنکه رو طوری تنظیم می کنم که در هنگام چرخش بیشتر از نصف مسیرش طرف من باشه عذاب وجدان میگیرم.اساسی.

2-من هنوز نمی دونم شام خوشمزه ای که چن شب پیش خوردم حروم بود یا حلال.به هر حال دعوت دوستا رو نمیشه رد کرد اونم تو مشهورترین کبابی شهر.حالا اینکه پول اون شب شام از تیغوندن یه دخمل مایه دار توسط اراذل (دوستان عزیزتر از جانم) بدست اومده به من ربطی دارد آیا؟




تعداد کل صفحات: 16 1 2 3 4 5 6 7 ...